خرید بک لینک

ما بار تاریخ را به دوش می کشیم؛ بار لحظه هایی را که زندگی کرده ایم و نکرده ایم.

ما، بار فهمیدن و نفهمیدن را به دوش می کشیم، بار زمان را و زبان را به دوش می کشیم.

اطلس، همه ی ماییم؛ و عشق آسمان است و هنر آسمان است و عُمر آسمان است.

و اگر راز عزای دلمان سر بهار این نیست، پس چه می تواند باشد؟

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 22:06

امسال کمتر نوشتم. یعنی دیگر جادوی غم انگیز تاریخ های خاص روی سرم خراب نشد که بخواهم دست به دامن کلماتی شوم که می دانم گنجایش زیادی برای انتقال احساسات آدم ندارند. بماند که مخاطبی هم نبود. می گویم دردی روی سرم خراب نشد، نه که صرفاً آسوده باشم، نه. لحظه هایم سرشار بود... سرشار... . پاییز آمد و عشقش ر

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 22:06

تمام شد؛ موسیو الف ت یک جایی نوشته بود جایی که نویسنده نقطه-ویرگول می گذارد، می تواند جمله را تمام کند ولی مکث می کند، ویرگول را می گذارد و داستان را ادامه می دهد. پس من هم ته جمله ام نقطه-ویرگول گذاشتم. تمام شد؛ چون دلم نمی خواهد تمام شود. تمام شدن آدم را می اندازد توی یک خلأ سرمه ای رنگ عمیق. یک جایی که تاریکی تکلیفش مشخص نیست. یک جایی که آدم بر خلاف طبیعت تابع قوانین فیزیکش، در طول زمان کش می آید. یک جایی که خاطره هات دائم مرور می شود و سرت سنگین می شود و اگر حواست نباشد دورت را دیوار می کشی و هوس شراب تلخ مردافکن می کنی. تمام شد؛ چون تو گفتی صبر، تحمل. چون تو نقطه ی کوری برای یأس. چون هرچه هم منطق تیزی اش را فرو کند تو گرده هامان بازهم دلمان گرم است به خنده هات و شوخی هات و حتی اعتراف به زوال نهانی که جبرش را نمی پذیری. امان از یاد... تمام شد؛ ما خداحافظی کردیم و تو رفتی آنجا و ما برگشتیم به سرمه ای عمیق سرد. تمام شد... تو تمام نشو... چشم هات را نبند، گرم بخند، بمان. 11 دی ماه زمستان 95 اتوبوس انقلاب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:43

صفحه بندی